+ آغاز راه

امروز می خوام داستان تولد ماهان کوچولو رو بنویسم، الان که این مطالب رو می نویسم ماهان خوشگل من ۴ سال و پنج ماهشه که خیلی کارا بلده انجام بده و یه وروجک به تمام معنا شده.

در ٢٩ فروردین سال ١٣٨٣ بود که متوجه شدم جواب تست حاملگیم مثبت شده، واقعا زن بودن یک محبت الهی هست که خدا نصیب ما زنها کرده لحظات نابی مثل اینکه متوجه بشی داری مادر میشی و یک موجودی که حاصل عشقت هست در وجودت داره رشد می کنه، چه لحظات شیرینی بود انگار تمام دنیا رو به من داده بودند، همیشه باهاش حرف می زدم. در ٧ هفتگی بارداریم به تهران رفتم و در سونوگرافی متوجه شدم که قلب کوچولوش تشکیل شده و من برای اولین بار در مطب دکتر معینی دیدمش و کلی ذوق کردم، خانوم دکتر به من گفتند که کوچولوی من در هفته اول آذر به سلامتی به دنیا خواهد آمد.بماند که من چه روزهایی می گذارندم و چه مراقبت های خاص و گاهی افراطی می کردم که کوچولوی من سالم به دنیا بیاد.

درصبح سوم آذر ١٣٨٣ در یک روز بارانی برای به دنیا آوردن ماهان کوچولو با عمل سزارین به زایشگاه رفتم و در حدود ساعت نه صبح ماهان کوچولوی من به دنیا اومد و شروع به گریه کرد من که نیمه بیهوش بودم از دکتر پرسیدم سالمه که خانوم دکتر گفت بببببببله و من دیگه چشامو بستم. وقتی بهوش اومدم دیدم یه نی نی زشت و تپل و مپل کنارم خوابیده به مامانم گفتم مامان من به این خوشگلی، باباش هم بنده خدا که خوشگل پس این چرا اینقده زشت شده، من که خیلی سیب گلاب، هلو ، به و انار خوردم تا بچم خوشگل بشه این به کی رفته که اینجوری شده، مامانم جواب داد قربونش برم الهی این به این ماهی تو می گی زشته حالا ببین چه خوشگل میشه حالا صبر کن. من پسر زشتمو بغل کردم و بوسش کردم و گفتم خدایا شکرت که سالمه و رو قلبم گذاشتمش.

متاسفانه زایمان خیلی سختی داشتم که نمی تونستم تا مدت ها راه برم جایگاه عملم نکروزه شده بود و باید دوباره عمل می کردم و این رنج ها و دردها باعث شده بود که تصمیم بگیرم هیچگاه دیگر بچه دار نشم و اینو همیشه می گفتم دیگه این آخرین باره نمی دونستم دو سال بعد باران کوچولوی من هم به دنیا می آد...................

 

نویسنده : مامان ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عکس

عکس روروک در 6 ماهگی 

عکس خوابیده در 4 ماهگی 

عکس با آینه در 4 ماهگی

 8 ماهگی

نویسنده : مامان ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها:


+ دوباره

سلام

امروز می خوام بعد از ۴ سال در این وبلاگ رو باز کنم و دوباره راش بندازم، در ایام عید بود که یادم اومدوقتی ماهان عزیزم بدنیا  اومد، همسرم یه وبلاگ براش درست کردتا در مورد قند عسلم بنویسه، ۴ سال پبس وبلاگ نویسی کمتر رواج داشت و من هم خودمو حسابی با ماهان کوچولو سرگرم کرده بودم که به این چیزا فکر نمی کردم. امروز وقتی بعد از مدتها به این وبلاگ اومدم خیلی ذوق زده شدم و تصمیم گرفتم از این به بعد شروع به نوشتن خاطراتم کنم.

نویسنده : مامان ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عيدشما مبارک

امروز اميرحسن چهارماه و ۱۱ روزشه. ماشاالله هزار ماشالله بزنم به تخته نمی دونين چقدر ماه شده. اونقدر مارو مشغول خودش کرده که وقت اومدن به اينترنتو ازمون گرفته بود. اينشا الله عکسشو براتوتن می ذارم تا ببينيد چقد عوض شده.

راستی سال نو مبارک!

نویسنده : مامان ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها:


+ ماهان دوماه شد

ماهان فردا دو ماه تمامش ميشه.
چند وقتيه که با مامانش رفته شمال خونه ی مامان بزرگ و پدر بزرگ اخبار حاکی از اينه که خيلی اونجا بهش خوش می گذره و همه بهش خيلی عادت کردند و حاضر نيستند تحويل ما بدنش!!!

 من که دلم حسابی واسش تنگ شده. ميگن خيلی خوشگل و با نمک شده. نگا می کنه به قالی يا فرش لبخند می زنه. خيلی دوست دارم ببينم الان چه شکلی شده! می ترسم هفته ای ديگه که می رم سراغش ديگه منو نشناسه!!!

نویسنده : مامان ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها:


+ در آغوش فرشته ها

۱- آنقدر این بچه اذیت می کند که آدم مجبور می شود روزی صد بار به خودش فحش بدهد( یعنی به او بگوید پدر سوخته!!)چاره ای نبود. مامان بزرگ تصمیم گرفت در ساعاتی که امیرحسن می خواهد بیخودی گیر بدهد، با پستانک سرش را شیره بمالد.

البته مثل اینکه او هم خیلی زرنگتر از این حرفها بود و همان اول فهمید که قضیه چیست. فلذا خیلی قشنگ و با کلاس پستانک را از دهان مبارک بیرون انداخت و حاضر نشد این مامان قلابی را بپذیرد!!!

۲- بچه ها وقتی خوابند از خود حرکات بامزه ای نشان می دهند که اصطلاحاً به انها رفلکس می گویند. امیرحسن هم مثل بقیه ی بچه آدمها در خواب کارهای با مزه ای می کند؛ لبخند می زند، بغض می کند، لبهایش را غنچه می کند و کلی کارهای دیگر که من و مامانش که بچه ندیده هستیم را ذوق زده می کند!!

مامان نجمه معتقد است که بچه دارد در خواب به فرشته هایی لبخند می زند که او را در خواب بغل می کنند و شیر می دهند!!!

 

نویسنده : مامان ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:


+ آخيش به خير گذشت

ديروز دوباره اين دلهره به سراغمون اومد که اميرحسن(ماهان) داره زرديش زياد می شه. از اوايل شب لختش کرديم و اتاق را پر از نور سفيد کرديم. دوتا لامپ فلورسنت کوچولو هم بالای سرش گذاشتيم.
امروز برديمش آزمايش. زرديش ۱۱.۱ بود. بعداز ظهر که رفتيم پيش دکتر يزدخواستی(متخصص اطفال) گفت اشکالی نداره. مواظبش باشين اشکالی پيش نمی اد و کم کم پايين می آد.

اين عکس مربوط به ديشبشه!!

نویسنده : مامان ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:


+ امير حسن (ماهان) به خانه برگشت

صبح امروز امیرحسن دوباره تست خون داد. جواب خوشحال کننده بود.
خاله ی امیرحسن با محل کارم تماس گرفته بود. رفته بودم در جلسه ی سخنرانی آقای مدنیان رییس سازمان آموزش و پرورش استان اصفهان که برای بازدید به خوانسار آمده بودند. صبح زود ساعت 6:30 از اداره زنگ زدند. از خواب پریدم. ترسیدم نکند خدای نکرده مشکلی برای امیرحسن پیش آمده باشد. تلفنچی اداره گفت: امروز آقای مدنیان قرار است برای بازدید به خوانسار بیاید. ساعت 9:30 با مدیران ملاقات دارد شما هم بیایید. دعوتنامه فوری است و بعداً یکی بیاید بگیرد.

اول سخنرانی مسوول خدمات اداره آمد و گفت از بیمارستان زنگ زده اند و کارت دارند.

سریع رفتم دفتر گفتند مادر امیرحسن زنگ زده که بروم و او را مرخص کنم.

از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم. خودم را سریع به  بیمارستان رساندم. گفتند زردی کاهش پیدا کرده و می توانم ساعت 12:30 بیایم و مرخصش کنم.

در ساعت مقرر به بیمارستان باز گشتم و پس از تسویه حساب رفتم سراغ امیر حسن و مامانش تا اونا رو از بیمارستان ببرم خونه.

امیرحسن داخل قنداق فرنگی همراه با خاله و مامانش اومد. دلم واسش خیلی تنگ شده بود. تا دیدمش دو سه تا بوس ازش برداشتم!

 

نویسنده : مامان ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:


+ امير حسن در بيمارستان

از ديشب تا حالا دل و دماغ نوشتن ندارم. اميرحسن(ماهان) از يکشنبه شب گذشته ساعت ۸ شب به علت زردی به بيمارستان برگشته
درجه زرديش رفته بود روی ۲۱ و دکترش می گفت بالاست. دیشب اون و مامانش با خالش بيمارستان موندند.
صبح دوشنبه که دوباره ازش ازمايش گرفتند درجه اومده رو ۱۶.
دعاش کنين که زود خوب بشه و برگرده خونه.
دوشنبه صبح که بردنش خون بگيرن ازش کلی طول کشيده بود ۵ سی سی خون ازش بگيرن. ۴ جای بدنش سوراخ سوراخ شده بود و پتوی کوچولوش آغشته به خون. صدای گريه ش هم نزديک بود باعث غش مامانش بشه.

از لطف مسوولين محترم دولتي، توی اين بيمارستان مثلاْ اختصاصی خوانسار دوتا دستگاه فوتوتراپی نسبتاْ سالم موجوده که بايد هر دو نوزاد مبتلا به زردی رو در يک دستگاه به طور مشترک قرار داد!!
دعا کنيد فردا ديگه من و اميرحسن و مامانش تو خونه دور همديگه باشيم. شاد و خندون مثل هميشه!
التماس دعا

نویسنده : مامان ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:


+ گفتمان

از اولین تجربیات من تو این دو سه روز  اینه که نه تنها فهمیدن زبون این بابا مامانها خیلی سخته بلکه انگار اینها زبون ما کوچولوها رو نمی فهمند.

از صبح تا حالا هر چی می خوام ابراز وجود کنم اینا هی میگن چرا این بچه گریه می کنه؟! حتماً گرسنشه یا روم به دیوار جیش کرده؟!
تازه این بابایی امروز بهم میگه: بابا زشته هی گریه می کنی، بیا با هم به طور منطقی گفتمان کنیم ببینیم مشکلت چیه!!! اونوقت لابد انتظار هم داره آدم خودشو خیس نکنه!!

 

نویسنده : مامان ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:


+ اولین عکسهای ماهان کوچولو بلافاصله بعد از تولد

 

 

 

نویسنده : مامان ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:


+ بالاخره من اومدم

نگفتم ميام؟ من که مثل شما زمينيا بدقول نيستم. اهل دروغ و کلک ملک هم نيستم. مگه شما کم کم يادم بدين.
به اين بابای من بگين عکسای منو زودتر بذاره شما ببينين و لذت ببرين و احتمالا به بنده رای بدهيد!!!

تا عکسهام آماده بشه بای بای.

نویسنده : مامان ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۳
تگ ها:


+ من ماهانم

سلام
بابا و مامانم اسم منو اميرحسن گذاشتن. اما ماهان صدام می کنند.حتماْ می گين اين چه فيلميه! خوب ماجراش درازه! مهمتر از همه اينه که يه جورايی تو اماما امام حسن بد جور تو دلاشون نشسته.
راستی من هنوز بدنيای شما نيومدم!!!
فردا صبح اول روز زندگی منه!
تولد خودمو به خودم، بابام و مامانم تبريک می گم و برای خودم زندگی خوبی رو آرزومندم!
التماس دعا دارم.
خدا حافظ اون دنيا که من دارم ميام اين دنيا.
يووووهووووووووووووووووووووو
ا..ا... هل نده خودم دارم ميرم
اوووووووووووووووويه اووووووويه اوويه
بابايی مامانی تازه اين اولشه!

نویسنده : مامان ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۳
تگ ها: